Tuesday, January 22, 2008

تو یه برگ تو یه خزونی

بخيالت که هميشه سبز جوني همه خشک ميشن و تو تازه مي موني با خراش خنده ي تلخ يه برگه که مي فهمي که يه برگ تو يه خزوني

Monday, January 21, 2008

لعنت به زمینی که زمان کاشت مرا

برای خودم می نویسم که بیهوده به خر بندگی آسمان رفتم :
 غریب و غریبه آمدم 
               آنچنانکه ناشناس می روم
 کودک بودم
                کودک تر از آنکه بغض را در مسیر خاموش گلویم بشناسم
                   کودک تر از آنکه شانه های نااستوارم سنگینی لجام گسیختگی انسان را تاب بیاورد
 خردساله بودم
                 که حکم ابد برای شکایتم بریدند
 نه 
    خردساله نبودم
                 که سنگ غریبی سرم را شکست
 نشئه خستگی بودم از بازی های کودکانه ی خویش
                         که شلاق های زمین سنگلاخ به جانم نشست 
 غرق بودم در شادی شکست غول های بازی
                     که لگد ها و مشت های زمین سنگلاخ را استوار آمدم
 هفت ساله بودم
              که از ساختن بادبادکی، فرفره ای
                سرشار می شدم 
هشت ساله بودم 
            که از شلاق ملای مکتب خانه ی قرآن بر دست های دخترکان
                                                                                      نفرت داشتم
 یازده ساله بودم
                   که قلم را میان هق هق و ناله ی انگشتان همکلاسی ام باز شناختم
 طعم تلخ و بی شرم جوانه زدنم از سردی رستن کودکی ام افزون بود ...

Sunday, January 20, 2008

سکانس آخر

تصمیمش را گرفت. دنیا برایش تیره شده بود احساس می کرد که چشمهایش سیاهی می رود. زنش همینطور به حرف هایش ادامه می داد حرف های زنش برایش تلخ و شکنجه آور بود. احساس شکست تمامی وجودش را پر کرده بود فکر می کرد که به آخر خط رسیده است . دم غروب بود و هوا کمی تاریک شده بود از پنجره ی یکی از اتاق ها رنگ غروب به داخل اتاق ریخته بود اتاق کناری تاریک بود ناگهان چهره او که در تاریکی مثل سایه می نمود در آستانه ی اتاق ظاهر شد. صدای زنش همچنان از درون اتاق می امد اما او دیگر از حرف های زنش تنها یکی دو کلمه را می شنید که به آنها فکر نمی کرد. مستقیم وارد آشپزخانه شد کشویی را باز کرد و چاقوی نسبتا بزرگی را برداشت و داخل اتاق شد. غروب تلخ و غم انگیزی بنظر می رسید به سمت پنجره رفت و پرده ی جلوی آن را کنار زد. منظره ی غروب خیلی زیبا بنظرش آمد. میخواست صبر کند تا چند لحظه هم کشده آنرا ببیند اما فکر کرد که بهتر است اول کارش را تمام کند. آرام بود. صندلی را جلوی پنجره کشید و رو به منظره ی غروب کرد. برای آخرین بار به اینکه به آخر خط رسیده است فکر کرد و چاقو را محکم به شکمش فرو کرد. از شدت درد چند لحظه بی هوش روی صندلی افتاد. خون دستهایش را پر کرد باور کردنی نبود در چند لحظه تمام لباسش را خون گرفت. چشمش را که باز کرد احساس کرد ضعف تمام وجودش را گرفته است. قلبش به سرعت می تپید. باتمام دردی که داشت جرات نکرد به چاقو نگاه کند. دسته چاقو را با دودست محکم گرفته بود اما جرات بیرون آوردنش را نداشت؛ با خودش فکر کرد چاقو را بیشتر فرو کند بلکه کارش تمام شود اما درد اجازه نداد. زنش همچنان حرف می زد و همینطور که از اتاق کناری بیرون می رفت چشمش به او افتاد که روی صندلی نشسته و به بیرون نگاه میکند با عصبانیت وارد اتاق شد اما دو سه قدم بیشتر بر نداشته بود که متوجه چاقو و لباس خونی او شد. از صندلی خون در حال چکیدن بود. زنش ترسید؛ گیج شده بود و در همان حال مات به صورت او نگاه میکرد که سفید شده بود. زنش خشکش زده بود نمیدانست چکار کند از شدت ضعف به دیوار تکیه داد و او در حالی که ضعف و بی حالی در چهره اش موج می زد دهانش باز مانده بود و خیره به غروب نگاه میکرد. لبهایش خشک خشک بنظر می رسید. کمی گذشت و احساس کرد که دردش کمی تسکین یافته اما ضعف همچنان چهره اش را فرا گرفته بود. یاد گذشته اش افتاد تمام شکست هایی که در زندگی خورده بود و پیروزی هایی که امروز اثبات شد هیچ نتیجه ای نداشته است. هر چه بیشتر فکر میکرد بیشتر دلش می گرفت بغض گلویش را گرفت و اشک در چشمانش نشت. دلش به حال خودش می سوخت. فکر می کرد که بازیچه ی دست خدا و مخلوقات خدا قرار گرفته است. به خورشید زل زده بود و رنگ غروب صورتش را پر کرده بود. احساس کرد که زمان متوقف شده است و تنها او و غروب روبرویش در دنیا وجود دارند. در تنهایی خودش و غروب آخرین کلماتش را طوری که بسختی شنیده میشد به زبان آورد: انسان تنها انسان خسته انسان مغرور اما شکسته زنش از حال رفته بود ...

13 قدم تا پایان باقی ست

دست من نبود تو نیامدی و من شدم فرخنده و میمون زادروز تو و زادمرگ من