بی معنی مثل زندگی

وارد کلاس شدم. او در انتهای کلاس نشسته بود و من بی اختیار به سمت او حرکت کردم تا کنار او بنشینم. وقتی کنار میز او رسیدم متوجه شدم میزها شبیه میزهای مدارس است اما بدون توجه به این مساله کنارش نشستم. و سرم را چرخاندم تا به او نگاه کنم چونکه احساس خوبی به من دست میداد. دست به سینه نشسته بود و من بدون اینکه بدانم چرا یا اصلا فکری کرده باشم دست به سینه نشستم. بعد بی اختیار با دست راستم بازویش را گرفتم صورتش به سمت من چرخید و به من نگاه کرد، طوری که انگار با من غریبگی نمی کرد و مرا می شناخت سعی کرد خودش را به من بچسباند. نمی دانستم چرا با او اینقدر احساس نزدیکی می کردم چیزی بین ما بود که ما را پیوند می داد دستم را روی قسمت بالایی ران پایش گذاشتم کمی نوازشش کردم و سپس پایش را کمی فشار دادم؛ یکه خوردم، به قدر بدنش نرم بود که برایم باورکردنی نبود. بیشتر از اینکه بخواهم دوباره این کار را تجربه کنم در حسرت این میسوختم که چرا زمان در آن لحظه نایستاد تا من برای همیشه همان احساس را داشته باشم. سرش را بطرف من کج کرد و با حالتی خنده دار ولی آرام گفت "ببین ما همون کاری رو می کنیم که اونا نمیخوان!". ولی من درست متوجه حرفش نشدم. استاد داشت درس ریاضی یا هندسه میداد و جای تعجب بود چونکه من دانشجوی رشته زبان بودم، احساس می کردم کسانی که دورم بودند همه دانشجو بودند و دختری که من کنار او نشسته بودم یکی از همکلاسی های خودم در دانشگاه بود اما من در کلاسی بودم که بیشتر شبیه کلاس های مدارس بود با این نیمکت ها، تخته سیاه و جالب اینکه استاد که بنظرم آشنا می امد داشت ریاضی درس میداد و زمانی که کمی متوجه درس او شدم احساس کردم که درس مربوط به دوران راهنماییم بود. اما با اینهمه هیچ کدام نظرم را جلب نمی کرد دوست داشتم به چهره او نگاه کنم و از این فکر که او به من تعلق دارد احساس وجد می کردم.
من همراه با او و یک نفر دیگر که با همسرش با ما می امد به سمت دستشویی میرفتیم. من دقیقا شخصی را که با می امد نمیشناختم اما احساس میکردم که او را میشناسم. اینطور به نظرم میرسید که در یکی از خانه های قدیمی مان هستیم اما وقتی داخل دستشویی شدیم متوجه شدم شبیه دستشویی های دانشگاه است اما با این تفاوت که توالت ها بجای اینکه در سمت راست باشند در سمت چپ بودند انگار که ما در آینه قرار داشتیم. او وارد یکی از دست شویی ها شد و شخصی که با ما همراه بود درب ورودی را بست و اینجا چهره اش تاحدی برایم روشن شد و فهمیدم که او یکی از هم کلاسی هایم است. تا پیش از این فکر می کردم که یکی از آشناهای خانوادگیمان است. زمانی که در را بست احساس کردم مرا و او را با هم تنها گذاشته اند تا من اگر بخواهم او را در آغوش بگیرم من در جلوی در دستشویی که انگار جایی برای نشستن داشت لم دادم بعد متوجه شدم که آلتم را دستم گرفته ام و درحال شاشیدن هستم احساس میکردم که مثانه ام داشته میترکیده بعد او از دستشویی بیرون امد و من داشتم پشت سر او بیرون می رفتم. به این فکر کردم که من می خواستم او را در آغوش بگیرم اما او دارد بیرون میرود. میخواستم جلویش را بگیرم اما دیدم در کنار همکلاسی ام و همسرش و شخص دیگری که نمی شناختم قرار دارم. در جلوی درب ورودی سرویس بهداشتی دستشویی قرار داشت برایم جای تعجب داشت اما بدون توجه به ان، بعد از او رفتم تا دستم را بشویم.

Comments

  1. کامنت نمیذارم، این مطلب مال دوران مجردیه!

    ReplyDelete
  2. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete

Post a Comment

Popular Posts