میراث فرزندخوانده

زمانی، پیشتر از این، دو زن بودند که هیچکدام یکدیگر را نمی شناختند تو اکنون یکی را بخاطر نمی آوری و دیگری را مادر خطاب میکنی.

 ◊ دو زندگی مختلف شکل گرفت تا از تو "من" بسازد. در این میان یکی ستاره ی راهنمای تو شد و دیگری همچو خورشیدت اولی به تو زندگی بخشید و دومی تو را آموخت چگونه زندگی کنی اولی نیاز به دوست داشته شدنت را پاسخ گفت و دومی نیاز به دوست داشتنت را یکی به تو سرزمینی برای زیستن بخشید و دیگری به تو نامی داد تا هویتی داشته باشی یکی به تو استعدادی بخشید و دیگری هدفی تا سعادتمند شوی یکی به تو احساس ارزانی داشت و دیگری بی قراریهایت را تسکین داد یکی نخستین لبخند شیرینت را شاهد بود و دیگری افشان اشکها را برگونه ات پاک میکرد یکی در تقلای سقفی برای تو بود که نمی توانست برایت مهیا کند دیگری به امید فرزندی دعا می کرد و البته امیدش بدون پاسخ نماند

 ◊ اکنون تو در میان گریه هایت از من سوالی قدیمی که آزگاریست بدون پاسخ مانده را می پرسی آنچه امروز "من" هستم، نتیجه کدامیک است؟ وراثت یا محیط؟ هیچکدام! عزیزکم هیچکدام! این دو، تنها دو چشمه ی مختلف در سرزمین محبتند. 

این متن را در کتاب "Chicken soup for the Soul" خواندم و بخاطر اینکه بنظرم زیبا آمد آنرا ترجمه کردم.

Popular Posts