Sunday, June 28, 2009

زندگی زیباست

قد بلندي داشت. لاغر بود و حدود 186 سانتيمتري ميشد. چهره اش چيزي نشان نميداد اما اگر حرکاتش را زير نظر مي گرفتي متوجه ميشدي که بي قرار است. گاهي اوقات به نظر ميرسيد که بغض کرده است و ميخواهد گريه کند اما وقتي رويش را به طرف ديگران ميکرد چيزي نشان نمي داد. قبل از اينکه وارد اتاق شود، چهره اش همانطور بنظر ميرسيد اما به محض اينکه دستش دستگيره را گرفت، انگار که خودش را جمع و جور کرده باشد چهره اش به حالت عادي بازگشت و داخل شد.
سلام گرمي کرد و به طرف فردي رفت که پشت ميز نشسته بود و دستش را محکم فشرد. فرد پشت ميز با لبخند و به انگليسي به او صبح بخير گفت.
او بدون اينکه به اين موضوع توجه کند گفت: "ميخواهم موضوعي را از شما سوال کنم"
فرد پشت ميز با انگليسي دست و پا شکسته اي که بلد بود جواب داد:"شما هر وقت اينجا آمديد بايد حتما با من انگليسي صحبت کنيد"
او طوری که انگار حرفش را زياد جدي نگیرد، ادامه داد:"اين موضوع رو اجازه بدين فارسي بگم ... مهمه"
اما فرد مقابل با اصرار خواست که او فقط انگليسي صحبت کند. او دست راستش را خيلي سريع روي پيشاني اش از چپ به راست کشيد و طوري که گويي از ادامه بحث بيزار باشد تسليم شد و شروع به گفتن مطلب به انگليسي شد:
"I've heard there is possibility for some to get employed here but they must be six years at service instead of two years and in addtion they can have salary as formal personels. is that right?"
در حيني که او داشت انگليسي صحبت ميکرد فرد مقابل دائما سرش را به نشانه اينکه متوجه است تکان ميداد؛ اما فرد پشت ميز با جوابي که داد نشان داد درست متوجه مطلب نشده است و او مجبور شد تا دوباره همه را به فارسي بگويد:" ببينيد آقاي ...، من شنيدم که اين امکان وجود دارد که بجاي دو سال، شش سال خدمت کرد اما حقوق گرفت مثل بقيه کارمندهاي رسمي. ميخواستم ببينم اين درسته؟"
آقاي پشت ميز چشمانش را خيلي کوتاه بست و با تبسمي جواب داد:"نه، شما بايد قبل از اينکه به اينجا بياييد اقدام ميکرديد. تازه آنوقت هم شرايطي داشت مثلا بايد مدرک فوق ليسانس يا بالاتر در رشته هاي فني داشته باشي و تازه مدرکت رو هم بايد از دانشگاه هاي معتبر کشور گرفته باشي. مثل علم وصنعت يا اميرکبير."
با اينکه جواب خوشايندي نشنيده بود احساس آرامشي به او دست داد. از آقاي پشت ميز به انگليسي خداحافظي کرد و از اتاق خارج شد. به محض اينکه از اتاق خارج شد اگر او را ميديدي تصور ميکردي که بغض کرده است. اما به محض اينکه ...
Comment: Anyway, Comming back home, I knew my computer hard was out of order. I think all my picture files have gotten corrupted. Meanwhile, Tonight my wife called me. She said her sister had called her and said suddenly that Morteza had died.

Tuesday, June 23, 2009

Futile Days under shade of endless Suspension

At this day, I went to the pre-given place determined after Tahlif Ceremony at boot camp. One week had passed and I was full of energy but my batteries discharged by things happened today. I was selected for one of the best places at Defense Ministry but It seems, not obvious yet, the time of the job is not good for me to work for living and paying the debts. I am out of sorts; However, I know this will be passed and good days will come. Abbas called me. He was down in the dumps too. He has been chosen for a picket command. I feel off-colour but it's not end of the world and I try to be hopeful and trust in God.
دل هيچکي غربت اينجا رو نداره ديگه حرفاي علاقه همه مردن تو دلم مثل گنجشکاي بي لونه و بي جاي محله ديگه هيچ جا تو درختا جاي من نيست که برم

Monday, June 15, 2009

Military Service Training Period

Dispatch Date : 2/2/88 Wednesday
Discharge Date: 25/3/88 Monday
I found what I should have found

13 قدم تا پایان باقی ست

دست من نبود تو نیامدی و من شدم فرخنده و میمون زادروز تو و زادمرگ من