Sunday, October 25, 2009

آیا بهتر نیست احمق ها دیندار بمانند

در روستای زیبا و زمستانی خور، چندی قبل، حامد خرج دهِ حسینیه را به من نشان داد و گفت:"یک نفر مثل این، دین برایش بهتر نیست!؟ باعث می شود که آدم خوبی باشد." راستش را بخواهید من هم به همین نتیجه رسیده بودم اما در سطحی وسیعتر.
دیشب داشتم از موسسه برمی گشتم. به چهارراه که رسیدم بصورت کاملا ناگهانی چنان معرکه ای برپا شد که نگو و نپرس. تعداد 8 یا شاید 10 نفر با آلات قتاله ای مثل باتوم و شمشیر شیشه های یک بنگاه املاکی را در 10 ثانیه پایین ریختند و بعد 10 ثانیه دیگر داخل بنگاه و بنگاه داران را از خجالت دراوردند. همگی در ثانیه بیست و یکم از بنگاه زدند بیرون و به طرف دو ماشین که آنسوی بلوار وسط خیابان پارک شده بودند رفتند تا سوار شوند و فلنگ را ببندند. اما با توجه به اینکه 3 نفر از این افراد به شکل خنده داری به سمت ماشین ها رفتند معلوم بود که مست بودند یا چیز دیگری مصرف کرده بودند. یکی داشت در امتداد بلوار با شمیر آخته می دوید. آن یکی را جو گرفته بود و یا شاید اکس زده بود چون می خواست از روی سبزه های میان بلوار جست بزند اما ... و سومی داشت می رفت شیشه های مغازه بغلی را هم می شکست که یکی از دوستانش دستش را گرفت و برد.در همین حین من در آنسوی بلوار داشتم با لبخندی ملیح به ایرانی با بیش از 2700 سال تمدن با شکوه نگاه می کردم. شماره یکی از ماشین ها را، که دو شماره اش را با پارچه ای بسته بودند اما تقریبا باز شده بود، خواندم و داشتم می رفتم که به بنگاه دار بدهم. اما دیدم پلیس راهنمایی و رانندگی حضور داشت و با بی سیم اطلاع می داد. منصرف شدم و راه خودم را گرفتم و رفتم. در تمام طول راه فکرم مشغول این موضوع بود: "با وجود اینهمه احمق با آلات قتاله، آیا آزادی برای ما میسر است یا اصلا مناسب است؟"

Tuesday, October 20, 2009

Happy Anniversary Darling

تقدیم به تو همسر عزیزم

و سپاسگزارم بخاطر بردباری های بی دریغت

13 قدم تا پایان باقی ست

دست من نبود تو نیامدی و من شدم فرخنده و میمون زادروز تو و زادمرگ من