به دنبال يك نشانه ميگردم

امروز، يادم نمي آمد چندم خرداد است مجبور شدم از چهارشنبه ي هفته پيش تا امروز را حساب كنم؛ باوجوداين مردد بودم. اما بالاخره اعداد شانزده و هفده اي كه روي برگه مرخصي نوشته بودم را بخاطر آوردم. امروز هفدهم خرداد سال 1389 است. بي حوصله ام. حال كتاب خواندن هم ندارم البته هرطور كه بود از صبح كه بلند شدم چند صفحه اي از كتاب براون را خواندم. مامان زنگ زد. گفت حالش خوب نيست حالت تهوع دارد اما بخاطر اينكه نسرين دستش درد مي كرده پيش او رفته بود.

شغل آينده ام و اينكه چقدر درامد خواهم داشت تمام فكرم را مشغول كرده است؛ اما من تمام تلاشم را مي كنم كه فكر نكنم. خيلي سخت است. فكر نكردن را مي گويم. سه ماه و كمتر از پانزده روز از سربازي ام باقي مانده است و بيست و هشت روز مرخصي دارم. نمي دانم مي توانم در طول تابستان كلاس بگيرم يا نه! جايمان را عوض كرده اند از نوبنياد به لويزان رفته ايم. ساعت برگشتمان از چهار شده شش بعد از ظهر. با اين وضعيت فكر نكنم بتوانم بيشتر از يك كلاس بگيرم. اميدوارم مرا به جاي قبلي برگردانند.

نمي دانم چرا اينقدر كلافه ام! جلوي تمام فعاليت هايم را مي گيرد. مي دانم سه ماه تابستان خيلي سخت بايد بگذرد. دوست داشتم بگويم چون مي گذرد پس غمي نيست! اما نمي شود. خيلي كارها هست كه بايد انجام بدهم اما از آنطرف خيلي دوست دارم سريع بگذرد. بدجوري دنبال يك نشانه مي گردم. دلم دارد سرد ميشود.

راستي، خبرهاي خوب هم هست. امير يكماه ديگر سربازيش تمام مي شود. احتمالا بعد از سربازي ازدواج كند. علي هم كه خيلي يهويي شد؛ همين ماه بايد عقدكنانش باشد. احسان هم كه دوست دوران خدمت بايد لقب بگيرد، تيرماه عروسي مي كند. فقط مانده حامد و آن يكي علي!

Popular Posts