Friday, October 29, 2010

فرهنگ پنهان سازی مشکلات در میان ایرانیان

چندي پيش در رابطه با لطيفه سازي براي اقوام در ايران مقاله اي با عنوان "نوک تيز پيکان استهزاي پارسي به سمت عشيره ي لر" نوشتم و در آن به غير عادي بودن مساله اشاره کردم. چندي پيشتر نيز در رابطه با آذربايجان و حرکات تجزيه طلبانه ي عده اي در تبريز يادداشتي با عنوان "پان ترکيسم، پان ايرانيسم و مردم آذربايجان" نوشتم. هر دو مقاله با استقبال خوانندگان مواجه شد. اما در مقابل، عده ي کمي که ادعاي عشق به ايران و آريايي نژاد بودن و غيره داشتند، به هر دو يادداشت اعتراض کردند. باتوجه به گفته هايشان سه دسته قابل مشاهده بودند. دسته اول کساني بودند که کلا زير بار اين موضوع که مشکلي وجود دارد نمي رفتند. و دسته دومي که معتقد بودند مشکل وجود دارد اما نبايد با مطرح کردن مشکل، آب به آسياب دشمن ريخت و دسته سومي که معتقد بودند مشکلات آنقدر ناچيزند که اشاره به آنها نوعي بزرگنمايي است و اصولا اينگونه مسائل همه جا وجود دارد. هر سه دسته مرا تجزيه طلب، شوونيست، پان و ... خواندند. حتی یکی از آنها اصرار عجیبی دارد که من ترک هستم . که اگر بودم نیز برایم فرقی نمی کرد. بهرحال، انسان بودن مهم تر از آریایی بودن است.
توصیه ای دارم برای دوستانی که در وب گشت می زنند. مراقب باشید از احساسات میهنی و نژادی شما سوءاستفاده نکنند. شخصی مانند هخا را بیاد بیاورید. سخنان ملی دکتر احمدی نژاد (که فردی مذهبی و غیرملی است) را درباره کوروش بخاطر بیاورید. مسائل خیلی پیچیده تر شده اند. هخاهای مختلف و پیشرفته تری را روانه کرده اند. اگر هخا را بسادگی میتوانستیم بشناسیم، هخاهای جدید به این سادگی ها قابل شناسایی نیستند. اما همان فرهنگ مبتذل و پیش پا افتاده ای را ترویج می کنند که هخا بنیانگذار آن بود. افسوس که صادق هدایت ها، مجتبی مینوی ها، پورداودها، آل احمدها، اخوان ثالث ها، شاملوها و ... همه از بین ما رخت بر بسته اند و ما را تنها گذاشته اند میان اینهمه درنده!
من تنها چند سوال ساده دارم: 1) آيا پنهان کردن مشکل دليل بر عدم وجود مشکل است؟ 2) آيا اگر مشکلي وجود دارد. علت فقط مي تواند آن باشد که شما مي گوييد؟ 3) آيا اگر کسي نظر شما را نپذيرفت تجزيه طلب، غيرآريايي، دشمن مردم و... است؟ آيا مشکلات امروز ايران، مشکلاتي عادي و رايج هستند؟
با توجه به موضوع ياد شده در بالا، براي پاسخ به اين عده، خلاصه ي داستاني از عزيز نسين با ترجمه شادروان بامداد (احمد شاملو) را در پايين قرار دادم. بخوانيد و بخنديد به اينهمه ...
مواظب باشين کسي بو نبره
اگه دل تون مي خواد، بگين اين جاس ...
اگه دل تون مي خواد، بگين اون جاس ...
هر چي که دل تون مي خواد، بگين ...
در هر حال ... نه خونه ي شماس نه خونه ي ما؛ اما همه مون
کم و بيش تو اون خونه زندگي مي کنيم!...
-اتفاقي که تو خونه مي افته هر چي باشه نبايد بيرونا درز کنه. نبايد به گوش احدالناسي برسه.
پسر کوچکه، سرش را پايين انداخته بود و به حرف هاي پدرش گوش مي داد.
حاليت شد يا نه؟
پسر کوچکه با صداي خفه اي جواب داد: -بله پدر!
...
پدر که در مقابل اعتياد پسر بزرگه به سيگار، متانت قابل تحسيني از خودش نشان داده بود وقتي از معتاد شدن پسره به حشيش خبر دار شد، فورا جلسه ي خانوادگي را تشکيل داد:
-فقط مواظب باشين که از اين موضوع چيزي به کسي گفته نشه ...
اسرار خونوادگي هيچوقت نبايد از چارديواري خونه به خارج درز کنه...
...
وقتي شکم دختره شروع کرد به بالا آمدن، پدره همه ي افراد خانواده را به گوشه اي کشيد و گفت:
-به حريم خونواده احترام بذارين؛ حريم خونواده، حريم مقدسيه...
هر چي که تو داخله ي خونه اتفاق مي افته، بايد همون جا، تو داخله ي خونه هم بمونه... مواظب باشين کسي از اين موضوعا بو نبره!
خلاصه - با يک عمل ساده، باد شکم دختر خانم خوابيد. و بعد از اين که اين عمل ساده چندين بار تکرار شد، دختر خانم هم شروع کرد به اين که بعض شب ها دير به خانه بيايد و بعدش هم ديگر بعض شب ها اصلا به خانه نيايد!
...
بعد از آن هم پليس آمد دم در، سراغ پدره را گرفت و خبر داد که مادرِ خانم در يک خانه فساد که ناگهان مورد حمله ي پليس قرار گرفته، به دام افتاده است!
پدر اول کاري که کرد، مامورها را آورد تو که کسي آن ها را دم در خانه نبيند. و بعد هم ازَشان خواهش کرده بود که مواظب باشند، خيلي مواظب باشند، که کسي از قضيه بو نبرد.
...
هنوز مدت زيادي پشت اين حادثه باد نخورده بود که خانم متعلقه، در يک قمارخانه ي بي جواز به چنگ پليس افتاد. دختر خانم هم در ... در يک جاي ديگر!
پدر، در حالي که براي نجات آن ها به اين در و آن در مي زد و تلاش مي کرد، همه اش با خود خوري فراوان اصرار داشت که:
-مواظب باشين ... تو رو خدا فقط مواظب باشين که قضيه به گوش اين و اون نرسه ...
و بخصوص سعي مي کرد به هر قيمتي شده به چنگ خبرنگارهاي سمج جرايد نيفتد. و هر جور که هست قضيه را ماست مالي کند و سروته آن را هم بياورد.
...
ادامه داستان را بعد از خريد کتاب بخوانيد!

13 قدم تا پایان باقی ست

دست من نبود تو نیامدی و من شدم فرخنده و میمون زادروز تو و زادمرگ من