Monday, October 6, 2014

روزهای پرامید

حامد و نرگس یازدهم ماه عقد کردند. ماجرای ازدواج حامد، حداقل برای من، خیلی خوشحال کننده و جالب بود. یک جورهایی شبیه داستان های فیلم ها بود. خب، ما سه تا دوستیم که دیگه رفاقتمون هم کهنه شده. حالا دو تامون باهم پیوند خویشاوندی هم دارند. البته رابطه ما از خویشاوندی هم نزدیک تره اما خب داستان رفاقتمون یک برگ دیگه هم ورق خورد.

طی چند سال گذشته، حامد و من خوشبختانه تونستیم یک مقدار سرمایه جمع کنیم که سال پیش داشت تبدیل به یک آموزشگاه زبان می شد. اما به دلایل کاملا عقلانی منصرف شدیم. من از همون موقع پیگیر گرفتن مجوز شدم. تقریبا اسفند سال پیش بود. اما هیچ نتیجه ای نداشت تا شهریور که در تازه ای بازشد. الان فرم هایی که گرفتم را پر کردم. امروز جواب تشخیص هویت هم آمد. اگر همه چیز خوب پیش برود، فردا عکس ها و کپی ها را آماده می کنم و پس فردا برای تحویل مدارک می روم. 

به امید خدا، طی شش ماه آینده همه چیز روشن می شود. امیدوارم ...

13 قدم تا پایان باقی ست

دست من نبود تو نیامدی و من شدم فرخنده و میمون زادروز تو و زادمرگ من