شادانه

بیست و دو روز از روز رستگاری گذشت. معامله با خدا پرمنفعت بود. امروز رفتم محل تفتیش عقاید. عقایدم فوق العاده بود. به حامد زنگ زدم تا هم خبر بهش داده باشم هم اینکه مطمئن بشه که موضوع جدیه. و اینکه اگر برنامه ی دیگه ای داره یا برنامه شو میخواد تغییر بده، من و همین الان مطلع کنه. چه با حامد چه بی حامد این کار رو انجام میدم. اما ترجیح اول و آخرم دوستمه. بنظرم میاد که با کس دیگه ای نمی تونم کار کنم. بدون حامد، ترجیح میدم تنهایی کار رو پیش ببرم، که مطمئنم دست تنها کار خیلی سختی خواهد بود. خوشبختانه، تا اینجای کار، بنظر، هر دومون برنامه آینده ی مشترکی داریم. 

کلی برنامه تو سرم هست. واقعا کنترل افکارم برام سخت شده. نزدیک به چهار ماهه که تقریبا هرشب قبل از خواب به یکسال دوسال دیگه فکر میکنم که من و حامد در چه وضعیتی هستیم. چه کارایی و پیش بردیم. چقدر سرمایه جمع کردیم.

این یه واقعیته که چیزی که امروز بهش فکر میکنی، همون فرداته. برای من که تا الان همینطور بوده. من امروز به چیزای بزرگی فکر میکنم.

امتحانات دانشگاه از دو هفته ی دیگه شروع میشه. طی این هفته باید پروژه ها رو آماده کنم و طی هفته بعد همه رو تحویل بدم. کار زیاد دارم. خصوصا که میخوام نفراول بشم. فک کنم باید روزی ده تا دوازده ساعت درس بخونم. خداروشکر که یکی از درگیری هام برطرف شد. حالا میتونم با فراغ بال، دلی آسوده و روحی آرام بشینم درس بخونم. :)

Popular Posts