دیدگاه ماتریالیسیتی

دیدگاه ماتریالیستی
همه چیز از انفجار بزرگ شروع شده است و طبق نظریه چارلز داروین موجودات زنده ی امروزی همه از تک سلولی ای بوجود آمده اند که در محیطی به نام سوپ زندگی خلق شده است. میلیون ها سال گذشت و تکاملی تدریجی از تک سلولی به ماهی و به میمون نما ها و سپس انسان رقم خورده است. در این تکامل هر که برتر است و قدرتمند تر است، پیروز است و توانایی انتقال ژن به نسل بعدی را دارد.


 انسان امروز تک بعدی نگاه میکند و این نظریه را می پذیرد. درباره آینده نیز می توان گفت که احتمالا انسان ها خودشان را بنحوی به تعادل می رسانند و همچنان در حال پیشرفت ژنتیکی خواهند بود. مثلا انگشت کوچک پا بخاطر کفش پوشی انسان در نسل های بعدی کوچک و کوچک تر خواهد شد تا کاملا محو شود به این دلیل که نیازی به آن نیست. اخلاق وجود ندارد. تنها چیزی که در زندگی انسان مهم است و معنی دارد منفعت شخصی است. حتی در تکامل اجتماعی، انسان، برای کمتر ضرر زدن بخودش، تمامی منابع را کلونی نمی کند و قائل به اشتراک با دیگرانِ ضعیف است. مثلا شاید فردی به کشتن فردی دیگر و تصاحب اموال او راضی نشود. در این دیدگاه، فرد یا از ترس عوامل بیرونی اقدام به کشتن نمی کند، یا بخاطر قوانین تکامل تدریجی در زندگی اشتراکی با دیگر همنوعان. منظور از تکامل تدریجی در زندگی اشتراکی، چیزی شبیه فرهنگ جمعی است. تنها موردی که باید به آن اشاره شود مربوط به زمانی است که فرد باید منفعت آنی و شخصی خود را فدای منعفت دور و جمعی کند. در صورتیکه فرد زیرک باشد منفعت آنی و شخصی را به منفعت دور و جمعی ترجیح خواهد داد.
تضاد بزرگ 
با حامد که صحبت می کردم به این نکته اشاره کردم که در برابر این دیدگاه که بنظر بسیار پوچ است و انسان در آن تصورناکردنی فانی است، دیدگاه دین قرار دارد. من می پذیرم که این دیدگاه تا اینجای کار در دنیای علم بیشترین حمایت را شده است که البته اشتباه است چرا که این نظریه را وارد علوم اجتماعی کرده اند در صورتیکه باید محدود به علوم بیولوژی شود. من علوم اجتماعی مطالعه می کنم و می دانم در علوم اجتماعی سیاه و سفید مانند علوم محض وجود ندارد و تقریبا از هر نظریه ای برداشت های متناقض می توان کرد. بطور مثال رفتارگراها قائل به وجود ذهن نبودند، اما خردگرا ها اثبات کردند که رفتارگراها درست می گفتند اما از دریچه کوچکی به موضوع نگاه می کردند. اگر این نوع نگاه در فرد بیش از حد باشد در روانشناسی فرد را "Tunnel Vision" می دانیم. شک ندارم که این دیدگاه و نظریه داروین بسیار منطقی و درست است، اما ناقص است و از دریچه ی کوچکی به موضوع نگاه می کند.

 امروز تقریبا مطمئنم در صورتیکه زمان بگذرد و علم پیشرفت کند بسیاری از قوانین اجتماعی دین،  حتی چیزی مانند چند همسری، به اثبات خواهد رسید. زمانی که در مقابل این دیدگاه به دیدگاه دین اشاره کردم و گفتم که دین دیدگاه هدفمند تری دارد. حامد خرده گرفت که در مقابل نقایص و تضادهای زیادی نیز دارد. و به چند همسری در اسلام به عنوان نمونه اشاره کرد. و به اینکه مردی همسر دارد و می تواند زنان دیگری را صیغه کند. در ابتدا حق را به او دادم. اما هر چه بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اسلام (دراین مورد خاص) رویه صادقانه تر و کامل تری دارد. در دنیای ماتریالیستی که در بند قبلی به آن اشاره کردم، جایی برای وفاداری، عشق و از خودگذشتگی نیست. پس اگر پیروان این دیدگاه به تک همسری در دنیای مدرن اشاره میکنند، تضاد بزرگی را در نظر نمی گیرند، چرا که فردی که به این دیدگاه اعتقاد دارد باید احمق باشد که به پارتنر خود یا همسر خود وفادار باقی بماند. (بنظر این دیدگاه تنها ژستی است برای اینکه زنان را با دنیای غرب همراه کند.) مگر اینکه دوباره به شکلی احمقانه، تحت تاثیر قوانین زندگی جمعی قرار بگیریم و منفعت دور را به منفعت آنی بفروشیم. برای اثبات این نظریه که دنیای غرب درباره تک همسری دروغ می گوید بصورت سطحی به آمارهای ازدواج و طلاق در ازدواج های رسمی و سفید در ایالات متحده آمریکا نگاهی انداختم. شگفت آور اینکه در دنیایی که این نظریه (که کاملا عقلانی است، اما بسیار ناقص است) بوجود آورده، مردان و زنانی وجود دارند که بسیار زیرک هستند و منفعت آنی را به منفعت جمعی ترجیح می دهند و براحتی خیانت می کنند و در واقع تک همسری را به سخره گرفته اند. برای شخص من این نظریه تمام شده است. چرا که جایی برای توضیح آگاهی و روح در آن وجود ندارد. نمی تواند توضیح بدهد که چگونه یک فرد منفعت جمعی را در نظر میگیرد و برای حفظ مردمانش خود را روی مین می اندازد. نمی تواند توضیح دهد که چرا من منفعت همسرم و معدود دوستانم را به منفعت خودم ترجیح میدهدم. تنها جواب این نظریه اینست که تو "احمقی". این نظریه قادر نیست توضیح بدهد که چرا مردی بعد از بیست سال زندگی، وقتی با بحران میانسالی روبرو میشود و با تمام وجود تمایل دارد رابطه ی خارج از ازدواج را تجربه کند، به خاطر همسرش از تمایلات خود می گذرد و با عشق با او باقی عمر را بسر می برد. (درست نقطه مقابل این را دراین چند روز در ایالات متحده یافتم. در بسیاری از سایت ها دیدم که مردانی با همین بحران روبرو شده اند و خانواده اشان را ترک کرده اند، یا در دنیای حیوانی خود بی شرمانه از همسرانشان خواسته بودند تا آنها را در عشق های ضربدری معاوضه کنند یا کسی را دعوت کرده بودند تا رابطه جنسی دست جمعی داشته باشند.) این نظریه کاملا عقلانی است اما بسیار ناقص است.

Popular Posts