Thursday, August 6, 2009

به مناسبت 30 سال خشکسالی

ديگه ده مثل قديم نيس که از آب در مي گرفت باغاش انگار باهارا از شکوفه گر مي گرفت آب به چشمه! آره رعيت واسه آب خون مي کنه واسه چار چيکه ي آب، چل تا رو بي جون مي کنه نعشا مي گندن و مي پوسن و شالي مي سوزه پاي دار، قاتل بيچاره همون جور تو هوا چش مي دوزه - «چي مي جوره تو هوا؟ رفته تو فکر خدا؟...» «نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه شالي از خشکي در آد، پوک نشادون بزنه اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه!»

No comments:

Post a Comment

Lost again

 Oh my lord! I'm still not satisfied with life and somehow I'm ready for my last departure if i don't confess I crave for it. Ov...