اول بار که دل میبندی، سامورایی فقیری را مانندی که اولین کاتانای خویش را بدست گرفته و از شمشیر چوبی اش برای همیشه خداحافظی می کند. جذبه برندگی کاتانایی که در میان مشت هایش می فشارد، او را به سوی مبارزه ای شکوهناک دعوت میکند.
دیری نمی گذرد که در میان چکاچاک شمشیرها، کاتانای نازنین ت دو نیم می شود. آنجاست که برای دفاع از حیثیت ات راهی جز سپوکو نیست.
اول بار که دل می کنی، درست سامورایی شکست خورده ای را مانندی که حیثیتش خدشه دار شده، و در حال جان کندن، بی رحمی واکیزاشی اش را با بردباری تحمل می کند درست زمانی که از چپ به راست با طمانینه و وقاری باورنکردنی می خرامد.
دل بریدن های بعدی ات اما هیچکدام مانند سپوکو نیستند. انگار کن حالت باتوجتسو به خود گرفته ای و در لحظه ای انفجاری همه چیز را از خاطر می بری، درست مثل اینکه هیچوقت خاطره ای نداشته ای، درست مثل اینکه جهانی وجود نداشته است. جسد بی جان رقیب خیالی ات را به نظاره می نشینی روی زمین افتاده، غرق درخون، انگار که هیچوقت جان نداشته است.