ورای همه چیز، ورای غصه ها، ورای قصه ها، ورای تابستان های کوتاه، ورای چلههای
بلند، نه چشمانم به معجزه ای باز شد و نه نوای دلفریبی شنیدم.
نمی دانم به عمق رفتم یا صعود کردم. نمی دانم به کدامین سو حرکت کردم. تنها
چیزی که میدانم این است که آنقدر رفتم و رفتم و رفتم تا همه رفتند. آنقدر رفتم و
رفتم و رفتم تا همه را ترک کردم.
صدایت کردم. گوش نبودی که بشنوی. پس فریادت کردم شاید رحم شوی. باز هم پیشتر
رفتم. رفتم و رفتم و رفتم. آنقدر پیش رفتم تا بالاخره خودم جاماندم. در جستجوی تو
بودم که به عقب برگشتم دیدم جنازهام فرسنگها دورتر افتاده است.
انالله و انا الیه راجعون