Sunday, June 28, 2009

زندگی زیباست

قد بلندي داشت. لاغر بود و حدود 186 سانتيمتري ميشد. چهره اش چيزي نشان نميداد اما اگر حرکاتش را زير نظر مي گرفتي متوجه ميشدي که بي قرار است. گاهي اوقات به نظر ميرسيد که بغض کرده است و ميخواهد گريه کند اما وقتي رويش را به طرف ديگران ميکرد چيزي نشان نمي داد. قبل از اينکه وارد اتاق شود، چهره اش همانطور بنظر ميرسيد اما به محض اينکه دستش دستگيره را گرفت، انگار که خودش را جمع و جور کرده باشد چهره اش به حالت عادي بازگشت و داخل شد.
سلام گرمي کرد و به طرف فردي رفت که پشت ميز نشسته بود و دستش را محکم فشرد. فرد پشت ميز با لبخند و به انگليسي به او صبح بخير گفت.
او بدون اينکه به اين موضوع توجه کند گفت: "ميخواهم موضوعي را از شما سوال کنم"
فرد پشت ميز با انگليسي دست و پا شکسته اي که بلد بود جواب داد:"شما هر وقت اينجا آمديد بايد حتما با من انگليسي صحبت کنيد"
او طوری که انگار حرفش را زياد جدي نگیرد، ادامه داد:"اين موضوع رو اجازه بدين فارسي بگم ... مهمه"
اما فرد مقابل با اصرار خواست که او فقط انگليسي صحبت کند. او دست راستش را خيلي سريع روي پيشاني اش از چپ به راست کشيد و طوري که گويي از ادامه بحث بيزار باشد تسليم شد و شروع به گفتن مطلب به انگليسي شد:
"I've heard there is possibility for some to get employed here but they must be six years at service instead of two years and in addtion they can have salary as formal personels. is that right?"
در حيني که او داشت انگليسي صحبت ميکرد فرد مقابل دائما سرش را به نشانه اينکه متوجه است تکان ميداد؛ اما فرد پشت ميز با جوابي که داد نشان داد درست متوجه مطلب نشده است و او مجبور شد تا دوباره همه را به فارسي بگويد:" ببينيد آقاي ...، من شنيدم که اين امکان وجود دارد که بجاي دو سال، شش سال خدمت کرد اما حقوق گرفت مثل بقيه کارمندهاي رسمي. ميخواستم ببينم اين درسته؟"
آقاي پشت ميز چشمانش را خيلي کوتاه بست و با تبسمي جواب داد:"نه، شما بايد قبل از اينکه به اينجا بياييد اقدام ميکرديد. تازه آنوقت هم شرايطي داشت مثلا بايد مدرک فوق ليسانس يا بالاتر در رشته هاي فني داشته باشي و تازه مدرکت رو هم بايد از دانشگاه هاي معتبر کشور گرفته باشي. مثل علم وصنعت يا اميرکبير."
با اينکه جواب خوشايندي نشنيده بود احساس آرامشي به او دست داد. از آقاي پشت ميز به انگليسي خداحافظي کرد و از اتاق خارج شد. به محض اينکه از اتاق خارج شد اگر او را ميديدي تصور ميکردي که بغض کرده است. اما به محض اينکه ...
Comment: Anyway, Comming back home, I knew my computer hard was out of order. I think all my picture files have gotten corrupted. Meanwhile, Tonight my wife called me. She said her sister had called her and said suddenly that Morteza had died.

Tuesday, June 23, 2009

Futile Days under shade of endless Suspension

At this day, I went to the pre-given place determined after Tahlif Ceremony at boot camp. One week had passed and I was full of energy but my batteries discharged by things happened today. I was selected for one of the best places at Defense Ministry but It seems, not obvious yet, the time of the job is not good for me to work for living and paying the debts. I am out of sorts; However, I know this will be passed and good days will come. Abbas called me. He was down in the dumps too. He has been chosen for a picket command. I feel off-colour but it's not end of the world and I try to be hopeful and trust in God.
دل هيچکي غربت اينجا رو نداره ديگه حرفاي علاقه همه مردن تو دلم مثل گنجشکاي بي لونه و بي جاي محله ديگه هيچ جا تو درختا جاي من نيست که برم

Monday, June 15, 2009

Military Service Training Period

Dispatch Date : 2/2/88 Wednesday
Discharge Date: 25/3/88 Monday
I found what I should have found

Friday, May 8, 2009

Muslims, Cocacola, Pepsi, Canon, and Foolish Plots

Muslims have been struck in a strange and dull atmosphere. The Muslim countries’ governments, for sake of their animosity against Israel and USA, try to disfigure the reputation of both countries in the world. But because they are likely Arabs, not so intelligent, find some foolish and idiotic plots to run against their enemies. All the world and we know Muslims have great problems with Israel so it would be easy to grasp why they are against supporter companies of Israel (precisely in time of Muslim countries boycott of Israel). But why these countries’ governments find such foolish ways to do their plans is ambiguous. I am not supporter of Iran's regime but I believe if other Muslim countries had acted just as Iran, they would have released Palestine during the occupied years. But they maybe want the world to ridicule them! I have heard some news about these kinds of thoughts. Here are some of them:

Muslims think anyone, if they put Coca cola brand in front of the mirror, will see an Arabic phrase that depicts "No Mohammad, No Mecca". "لا محمد لا مکه"

It's unbelievable that Muslims are so unintellectual. They say PEPSI is an acronym of these words: People's Every Penny Saves Israel. Wow! What an incredible finding!!!

From now on, you have to try to buy Canon products more. Because they’ve supported Muslims by depicting the name of Ali as their company brand! Other laughable links: فتواي قتل ميكي موس از سوي مفتي عربستان کوکاکولا دانستی های روز

Monday, April 13, 2009

چه کیفی دارد این حمام

چقدر کيف دارد وقتي در حمام زير دوش آب گرم نشسته اي! هميشه خودم را با اسلحه اي روي شقيقه ام در مقابل آينه فرض مي کنم. بعضي وقت ها نيز با مچهاي خونين در اتاق خواب! اما الان در حمام بنظرم مي رسد که بهترين مکان براي خلاصي از زندگي همين جاست. نمي دانم چرا، اما وقتي صحنه ي بعد از مرگم را با سري سوراخ و مغزي متلاشي تجسم ميکنم تپش قلب مي گيرم. اگرچه ميدانم لحظات بعد از کشيدن ماشه را هرگز نخواهم ديد، اما با وجود اين با کنجکاوي مرموزي تصويرهاي بعدي را در ذهنم کاوش ميکنم. اما حمام چيز ديگري است. آب گرم و آرامشي که از باز شدن رگ ها و جريان بهتر خون در بدن حاصل ميشود همراه با بخار آب داخل حمام، آنرا بهتر از هر جاي ديگري براي آغاز خوابی ابدي مي سازد.
هنوز در حمام هستم. هوس ميکنم چشم هايم را ببندم. صورتم را بالا ميگيرم و آب و نور زرد داخل حمام سعي ميکنند از پلک هايم عبور کنند. پاهايم را دراز ميکنم تا در وضعيت بهتري قرار بگيرم. همانطور که چشم هايم را بسته ام به صداي قطرات آب گوش ميدهم. فکرش را بکن اين قطرات آب چقدر شبيه انسانها هستند. باصدا از بلندي بيرون ميزنند، بي صدا سقوط مي کنند و با صدا به هزيز زمين مي خورند. کافي است بار بعدي که به حمام مي روي چشم هايت را ببندي و به لعنتي که هر قطره به آفرينش مي فرستد گوش دهي. بيخود نيست هدايت اينجا را براي مرگ انتخاب کرده است. چه آرامشي! چه لذتي! چه کيفي دارد اين حمام.
واي که چقدر بيخود خودم را درگير زندگي مي کنم. نمي دانم چه مرگم است.

Tuesday, March 10, 2009

اینک از مرتضاداموس بشنو

... اگرچه باور نمیکنی
با این اندیشه که جهان کنونی نیاز به یک پیشگوی صدیق و واقعی دارد تصمیم گرفتم که به کمک جهان و جهانیان بیایم و اندکی از آنچه به من یک هو الهام گشته را برای شش، هفت میلیارد خر و چند تا آدمی که وجود دارد بازگو کنم. قبل از آنکه به پیشگویی بپردازم لازم است که یاداور شوم چگونه آن الهام روحانی و یکهویی رخ داد. من در خانه نشسته بودم و از بیکاری دائم به اینترنت سرک می کشیدم بعد عیال بزرگوار ماجرا را دریافتند و فرمودند که برو یک کار و باری برای خودت جور کن این که نشد!!! من هم هرچه اندیشه کردم دیدم کاری از من برنمی آید این شد که بسرم افتاد ایکاش یک جنگی در بگیرد تا من و امثال من هم از بیکاری درآییم و آنچه را که در بازی های استراتژیک با صرف ساعت ها وقت و برق آموخته ایم را در واقعیت به بوته آزمایش بگذاریم. اما از بخت بد، ما در کشوری زندگی می کنیم که در آن همه اهل صلح و صفا هستند و نزدیک به 300 سال است که از آخرین حمله ی ما به همسایه هایمان می گذرد.
اما با توجه به اینکه در نامیدی بسی امید است، من دست بسوی آسمان دراز کردم و از خدا خواستم که یک جنگی، انقلابی، قیامی، آشوبی چیزی راه بیندازد تا من هم خودم را نشان دهم. در عین ناباوری دعای من به استجابت حق تعالی رسید. من باید گربه ای پیدا میکردم و سپس روی یک صندلی مینشستم و درحالیکه پاهایم را در تشت آبی قرار داده بودم کله ی گربه را در آب فرو میبردم و خفه اش میکردم. خلاصه اینکه من این دستورعمل ها را انجام دادم و در حالی که از اطراف من بخار خارج میشد یکهو تمامی وقایع بعد از این به من الهام گردید. چیزی در من بود که به من می گفت باید تمامی الهاماتم را به زبان شعر و رمز گونه بگویم. اما من بخاطر تمام بروبچز نت حالش را گرفتم و گفتم:"برو بابا من که شعر بلد نیستم بگم. تازه کی حال داره شعر بخونه، فیلم زیاد میبینی! بیشین بینیم بابا!"
جنگ آرماگدون، جنگ آخرزمان
من به تمامی بیکارانِ بازی استراتژیک و غیر استراتژیک بکن و تمام بیکارانِ مکعب بدست و تمام خارج فرار کن ها و البته تمام سربازان، مژده جنگ آخر زمان را میدهم. من با چشم خودم دیدم که تمامی نیروهای خیر اعم از ایران، حزب الله، حماس، سوریه، روسیه، چین و چندتا کشور باقالیه دیگر و تمامی نیروهای شر اعم از آمریکا، اسرائیل، انگلیس و تمام حامیان کافرشان در جایی به نام مجدٌو که در نود کیلومتری اورشلیم قرار دارد جمع شدند و چشم و چال همدیگر را در آوردند. در این منطقه کوهی وجود دارد به همین نام، و چون واژه کوه به زبان عبری "هار" می شود نام هارمجدون را برای این جنگ انتخاب شده است. این جنگ آنچنان گنده و خوفناک است که شش هفته طول میکشد تا مردگانش را دفن کنند. تمامی پرندگان آنقدر از گوشت پخته شده با اجاق هسته ای تناول میکنند که دیگر توان پرواز ندارد و از آن به بعد همه اشان مثل پنگوئن ها میشوند. بخاطر استفاده از بمب های نوترونی و اتمی، کرٌه زمین به حدی داغ می شود که فریاد میزند:"مادر...ها، بی...ها، پدر...ها، خواهر...ها دست از سرم برداریــــــــــــــن!". رودخانه فرات که همیشه پرآب بوده است به این دلیل که یکی از لشگرها 200 میلیون نفر سرباز دارد یکجا خشک می شود. البته از روی دجله هم می پرند یا به عبارتی جفت می زنند. در پایان جنگ جمعیت کرٌه زمین به کمتر از 300 میلیون می رسد. اما با وجود این، نیروهای خوبی، نیروهای بدی را ضایع می کنند. دست آخر تنها 1 نفر از این جنگ، جان سالم بدر میبرد که آن هم پرزیدنت احمدی نژاد خودمان است. بعد هم با خوبی و خوشی به ایران باز میگردد و سفرهای استانی می رود و ماهواره ی "کلا نقشه پاک شد" را پرتاب میکند. البته اتفاقات دیگری هم می افتد که چون من و شما دیگر وجود نداریم لازم نیست بدانیم.
زمان و چگونگی نبرد آخرزمان
در هیچ کتاب و حتی جزوه ی خفن دانشگاهی این مطالب را نخواهید یافت. من دقیقا می گویم که این جنگ کی اتفاق می افتد. قبل از آن باید بگویم که قبل از این نبرد نهایی، دنیا وارد جنگ جهانی سوم می شود که به مدت 23 سال طول می کشد. همین الان که دارید این یادداشت را میخوانید 9 سال از آن گذشته است. شرایط هی قاراشمیش تر می شود تا جایی که در سال 2009 در اواخر ماه مارس یا دسامبر ارتش آمریکای جنایتخوار و جهانکار که بنظرش افغانستان و عراق را به اندازه ی کافی آرام کرده است و تازه حزب الله و حماس را در طی این سالها بوسیله اسرائیل ضعیفانده است به کرمانیا اعلان جنگ می کند. اما کرمانیا نمی ترسد و دهن آمریکا را صاف می کند. بعد اوضاع بیشتر قاراشمیش می شود. آمریکا که در تمام جهان همانطور که در نقشه زیر با رنگ گیرمیز نشان داده شده است نفوذ دارد نمی خواهد کرمانیا را که در قلمرو خودش است از دست بدهد.
پیکی از سوی کرمانیا به آمریکا می رود و دایره ای روی نقشه می کشد و می گوید:" این داریه مال ماست هرکار هم بخواهیم می کنیم تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی! تازه مردسه ی بمب هسته ای هم میریم، فوتفالم بازی میکنیم!"
آمریکا عصبانی می شود و می گوید:"عمرا، من و رفیقام بخاطر رکود اقتصادی کلی بیکار داریم، پس اینا رو چیکار کنیم!؟"
بعد از بیست و سه سال از شروع جنگ، کرمانیا همراه با روسیه و چین و چندتا کشور باقالیه دیگر که حوزه ی نفوذشان را در نقشه ترسیم نموده ام با هم به مجدٌو می روند. نکته قابل ذکر و مسرت بخش اینست که تمامی فرماندهان و صاحبان نفوذ، خر مخشان را گاز میگیرد و هوس می کنند که خودشان هم در جنگ حضور داشته باشند. از آن طرف تمام کشور های اروپایی همراه با آمریکا نیز به مجدٌو می آیند. در اینجاست که این نبرد بزرگ آرماگدون در محلی که ظرفیت بیشتر از هفت، هشت میلیون را ندارد رخ می دهد. در همین جنگ است که تمامی نیروهای روسیه، چین، آمریکا و اروپا از بین میروند و تنها یک مرد خدا که از کرمانیا عازم جنگ شده است باقی می ماند. از نتایج دل خنک کن این جنگ از بین رفتن بالاخره ی این اسرائیل جوجه فاشیست ترسو است یعنی تمام صهیونیست ها می میمیرند و جهان از لوث وجودشان پاک میشود. البته چندتا یهودی باقی می مانند که میروند پشت یک سنگ بزرگ قایم می شوند که رویش نوشته شده است آمریکا، اما از بخت بدشان، سنگ بصدا در می آید و می گوید:"احمدی نژاد، احمدی نژاد اینا اسرائیلی بیدن. حالــــشونو وگیر!". این اتفاق در سال 2023 زمین خواهد افتاد.
منابع:
IRAN and USA War - جنگ ایران و آمریکا (انگلیسی)
The Final Conflict
Nostradamus: The War with Iran
Role of the Number “7” in occurrence of WARS
IRAN and Armageddon
Iran: Delivering Armageddon
متن کامل کتاب "آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ"
ویکیپدیا

Tuesday, February 24, 2009

The star of Israel is protected by the circle of USA

Life is beautiful. Really!? Is life beautiful yet? We are at the brink of WWIII or we can perhaps say at the beginning of finishing the world. So how can you say such a thing? Those who have seen the "life is beautiful" movie know how nice and lachrymose movie that is. But there are some notes worth to mention: The protagonist in the movie, named Guido, is Jewish. Guido’s character is kind, funny and charismatic but miserable. There is a star on his shirt when he is in a Concentration Camp. Israel wants to pretend himself being oppressed before the world.
The boy in the movie, named Joshua, was saved by a real tank. The Jewish will be saved by the American. The star of Israel is protected by the circle of USA. After saving the boy, American hero soldier gives the boy to his mother. After saving the Jewish in WWII, USA will magnanimously help the Israeli people. New episode of Life is Beautiful: In the movie, when Nazi soldiers fled from the camp, an American tank arrived in and stopped in front of Joshua. “Come on! We’ll give you a lift” said American soldier victoriously standing on the tank. “Cut! Cut! Cut! What do you say?” Said Director, Roberto Benigni. “Why? What was wrong?” said Soldier stunned. “Given him a lift, you have to find a place for him to live.” said Director convincingly. “OK! You’re right. But where?” said Soldier passionately. “Toward his mother. In her maternal hug.” Said Director excitedly. “Ok! Where is his mother?” said Soldier naively. “Easy son! Israel! Israel! Israel!” said Director, Roberto Benigni. “O, shit … Thanks… but ... my country. Do you want to occupy it!?” said a Palestinian child.

Saturday, February 14, 2009

ولنتاین، مکعب چوبیک و مکعب روبیک

امروز پیش دوست عزیزم، علی رفتم. این علی، منظورم فقط همین علیه! چون علی زیاد داریم، دیگه دانشجو نیست. البته نه اینکه الان بیکار و بی عار باشه ها! تو مغازه باباییش کار میکنه! البته اگه خوب فکر کنید برعکسشم درسته. مغازه یا مغازه های باباییش تو تهرانسره و تهرانسر در سر تهران یعنی در کیلومتر ده هستش. رفتم توی مغازشون که چیزی ازش بگیرم، یه دختر خانومی بود که داشت در رابطه با روز ولنتاین سخنرانی ایراد میکرد و می گفت:"روز ولنتاین دقیقا بیست و پنجم بهمن نیست. چهاردهم فوریه است. امسالم شانسی همون بیست و پنجم شده، ممکن بود بیست و شیشم بشه!!!". اصولا و حتی فروعا جشن ولنتاین یه جشن تهاجم فرهنگیه، چون ریشه های فسق و فجور درش آشکارا پیداست. این جشن که اولاش خیلی خوب و مذهبی و مسلمون پسند بوده و به مناسبت بزرگداشت دو روحانی مسیحی شهید در امپراطوری روم برگزار میشده، توسط یه شاعر خدانشناس بنام (سر جفری چاوسر/Sir Geoffrey Chaucer) تبدیل میشه به یه جشن برای اظهار عشق دخترا و پسرای جوون و ترگل برگل. من یه اسب آبی که کلی قرمز بود از علی گرفتم. البته این به معنای این نیست که علی به من ولنتاین دادا!این علی، منظور علی همین یادداشته، بعض شما نباشه از دوستای نیک روز گاره! در واقع روز گار، روز قار بوده که به همون دلیلی که همه میدونیم تبدیل شده به روزگار . حالا هرچی، در همین روز گار، این علی آقای ما که کلی شهروند با فرهنگ، درس خون و باوفاست و رویهمرفته خیلی آقا و پاستوریزست یه مکعب چوبیک که در ظاهر کلی شبیه مکعب روبیک هستش اما در باطن هیچ ربطی بهش نداره به من داد.
حالا چرا مکعب و به من داد!؟ چون من با مسرت و خوشوقتی هرجا میرم ادعا میکنم که تونستم شق القمر کنم و مکعب روبیک و با دو تا دستام مرتب کنم! اما این رفیق من نمی خواد قبول کنه اگه درست کردن مکعب روبیک شق القمر نباشه حداقل دیگه شق الشَمَسی هستش. خلاصه اینکه این مکعب و بمن داد و بعدشم به من گفت:"عمرا اگه بتونی ددستش کنی! چرا فکر میکنی که از من برتری!؟" منم کلی مرام براش گذاشتم و گفتم:"چی داداش!؟ اوچکتم اما حالتو میگیرم!" خلاصه این مکعب و که به توصیف همین رفیق شفیق بنده مکعب مارپله ای و به توصیف خانومیم مکعب ماری هستش مورد تجزیه و تحلیلات فنی و غیر فنی قرار دادم تا به این نتیجه رسیدم که بابا این در برابر اون مثل شوخی می مونه! کدوم در برابر کدوم؟

Thursday, February 12, 2009

هورا! مکعب روبیک درست شد

چند وقت بود که بدجور تو سرم افتاده بود یه مکعب روبیک بخرم. البته منظورم دقیقا از وقتیه که رفتم خونه دوستمینا! حامد به من گفت که این یکی که من گرفتم زیاد جنسش خوب نیست. اگه خواستی بخری، بگرد خوبشو پیدا کن! ما هم گوش به حرفش دادیم. یعنی هی گشتیم هی گشتیم، اما مگه پیدا میشد! بعضیا که اسمشو نشنیده بودند. بعضیا اندازه های بزرگشو داشتند. بعضیام رنگ مشکی داشتند که مچ دست رستم برای چرخوندش نیاز بود. اما بالاخره همین دو روز پیش رفتم خیابون گیشا، توی پاساژ اصلی خیابون گیشا یه اسباب بازی فروشی بود که فقط رنگ سفیدشو داشت و به قمیت 3500 تومان با ما این مکعب رو حساب کرد. اما خداییش میرزه، چون واقعا راحت و روان و نرمه!
خلاصه از دو روز پیش که این مکعبروبیک و خریدم، همینجور سرکار بودم تا وقتی که تونستم مکعب رو تا جاییکه در تصویر پایینی می بینید مرتب کنم. اما از اینجا به بعد، هر چی زدیم به در بسته خوردیم. مگه درست شد! ده دفعه به اینجا رسیدم، دو برابر زدم خرابش کردم.
از اونجایی که من همه چی رو تو اینترنت پیدا می کنم. با خودم گفتم راه حل این یکی هم تو همین تارنمای جهانی نمی دونم چی چیه! اینایی که گفتم همش رو هم دیگه میشه همون اینترنت! جاتون خالی، کل اینترنتو جستجو کردم تا بالاخره از اینجا هفت مرحله ساده رو برای مرتب کردنش پیدا کردم. بعد از خوندنش متوجه شدم که با یه کم استفاده از دوگوله میشه تو شش مرحله هم این مکعب و درست کرد. من خودم تا مرحله پنجمشو بلت بودم. کل مقاله رو خوندمو شروع کردم به درست کردنش وقتی تموم شد نزدیک بود از خوشحالی بگم: اوه، تموم شد لامسب! بابا دو روزه سرکاریم!
بعد از اینکه بار اول تموم شد، به صرافت افتادم ببینم رکورد سریعترین مکعب درست کن چقدره!؟ با کمال تعجب دیدم فقط 13 ثانیه است، تازه فقط با 5 تا حرکت! عجب نابغه دیوانه ای بوده این بچه ژاپونیه! من هم گفتم یه زمانی برای خودم بگیرم ببینم چقدر رکورد می زنم! که البته گند زدم، 13 دقیقه طول کشید تا مرتبش کنم. البته احتمالا با 1000 حرکت!
3 دقیقه مرتب کردن سطح اول
4 دقیقه مرتب کردن سطح دوم
6 دقیقه مرتب کردن سطح سوم
بعد از اینکه کارم با این مکعب هوش تموم شد، گفتم که مطمئنا بازیش رو هم یکی درست کرده دیگه! گشتم دنبال بازیش، که چندتایی پیدا کردم. دو تا دونه از بین همش انتخاب کردم، که تو قسمت "پیوندها" میتونین پیداشون کنید. یکی از بازی ها، بیشتر نرم افزار ارائه ی راه حل هست، اما اون یکی واقعا بازیه! فقط بهتون مهلت 7 روزه ی استفاده میده، که البته میتونین همونطور بصورت فشرده شده ازش تا هفت قرن استفاده کنید. اندازه فایل هر دو بازی خیلی پایینه، همه میتونن دانلود کنند.
البته بعدا یادم افتاد که تو وبلاگ "
سوتی های فیلم های سینمایی" یه مقاله در مورد مکعب روبیک هست. وقتی مقاله رو دیدم، گفتم:"آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم!"
پیوندها:
آموزش مرتب یا درست کردن مکعب روبیک یا مکعب هوش همراه با تصویر یا عکس (فارسی)
آموزش مرتب کردن مکعب روبیک (انگلیسی)
دانلود بازی مکعب روبیک [با حجم 509 کیلوبایت]
دانلود بازی یا نرم افزار مکعب روبیک با قابلیت ارائه راه حل برای پیچخوردگی شما [با حجم 724 کیلوبایت]
فایل آموزشی مکعب روبیک

Sunday, February 8, 2009

Light Winter Snowflakes

Don't be sorrowful. I'm here with you. I know there are people in the world who indoctrinate what they think is right; but don't care them. I'm here with you and I hate them just as you. I won't worship soil because people sell it to one another. I don't respect water because it gets dirty and unclean. I don't even like air because it kills people todays. I love light because human being can do nothing with it. I am fond of light as it closes misers' eyes. I relish light for it's joyful thing that I think comes from God. I cherish light since I forget tyrants' hearts darkness. I care for light lovingly because it caresses me in people's frigidity as I walk through the winter innocent snowflakes.

Saturday, February 7, 2009

اشرف کيايي، معاون دانشکده علوم انساني دانشگاه شهر قدس

مقاله بالا توسط مديرگروه زبان و يکي از استادان دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهرقدس، خانم اشرف کيايي، در روزنامه اي با عنوان خورشيد به چاپ رسيده است. موضوع مقاله بر خلاف عنوان آن دلايل ضعف زبان آموزي در سطح دانشگاه هاي کشور نيست، بلکه رفع اتهام از کيفيت بي نهايت ضعيف آموزشي در دانشگاه هاي آزاد است. البته زبان آموزي در ايران چه در موسسات و چه در دانشگاه ضعيف است که البته در اين مورد ضعيف واژه اي خوشبينانه است، چرا که وضعيتي که دانشگاه هاي آزاد در کشور دارند نه فقط در مورد آموزش زبان بلکه در تمامي رشته ها فاجعه آميز است. ايشان در مقاله سعي کرده اند که يکي به در بزنند و البته يکي به تخته! خانم اشرف کيايي در اين مقاله به سطح پايين دانش زباني دانشجويان و بي انگيزه بودن آنها اشاره داشته اند که بدون در نظر گرفتن دلايل اين موارد قابل پذيرش است. در پايين چند قسمت از اين مقاله را مورد بحث قرار ميدهم:
ايشان در مقاله خود نوشته اند: "وضعيت زبان انگليسي در کشور و در سطح دانشگاه در بين دانشجويان به طور قابل توجهي پايين تر از يک سطح رضايت بخش قرار گرفته است." بسيار خب، از اينجا به بعد بايد ببينيم به نظر ايشان چرا سطح دانشجو از سطح رضايت بخش دانشگاه پايين تر است!؟ البته ذکر اين نکته قابل ذکر است که سطح دانشگاه ها؟ کدام دانشگاه ها؟ دانشگاه هاي آزاد يا سراسري؟ دانشگاه هاي آزاد يا دانشگاه شهرقدس؟
در قسمت هاي بعدي مقاله مرتبا درج شده است که تحقيقاتي انجام شده است. خدا را شکر بالاخره يکي، دلخوشکنک هم که شده، گفت تحقيقاتي انجام شده است. حالا نتيجه تحقيقات چه از آب درامده است؟ "بخش عمده ضعف ها در اين زمينه مربوط به کيفيت آموزش هاي کلاسي نيست (يعني من و همکارام بي عرضه، بيسواد و دودره باز نيستيم) بلکه عدم انگيزه کافي دانشجويان در يادگيري زبان انگليسي از طريق آموزش هاي رسمي در کلاس مي تواند بزرگترين عامل اين ضعف باشد." خب، راستش را بخواهيد من خيلي دوست داشتم آموزش هايي، حتي اگر شده کم، اما غير رسمي با تني چند از استادان داشته باشم، اما خب نشد!!! در مورد عدم انگيزه بهتر است خود دانشجويان قلعه حسن خان نظر بدهند.
در جايي ديگر فرمودند:"فراگيران زبان حتي براي رفع نياز، از بيان يک جمله ي پرسشي ساده به زبان خارجي عاجزند." کساني که وارد دانشگاه شدند از اين مورد معذورند اما کساني که از دانشگاه خارج شدند ... چرا؟ ايشان به همين سوال مي خواهند پاسخ دهند.
در جايي ديگر دُرافشاني فرمودند:"پذيرفته شدگان رشته هاي مختلف با چنين سطحي از دانش زباني در دانشگاه ها در حدي نيستند که بتوانند به راحتي دروس اختصاصي خود را به زبان انگليسي بياموزند و از کتب مرجع و تخصصي خود به زبان انگليسي استفاده کنند." اگرچه من به ضعف دانشجويان و بي انگيزه بودن آنها راي ميدهم، اما معتقدم تنها دانشجويان مقصر نيستند زيرا دانشجويان همگي در ابتدا با انگيزه وارد مي شوند اما ضعف کلاس هاي دانشگاه آزاد بهمراه ضعف استادان در دو سال ابتدايي باعث ضعف و بي انگيزگي دانشجويان در دو سال پاياني ميشود. به همين خاطر مقصر اصلي دانشگاه و استادان آن هستند. بعنوان مثال در سال اول و دوم دانشگاه دانشجويان همگي درس هاي خواندن را با ضعف و با کتاب هاي نيمه خوانده شده مي گذرانند و البته هيچ کس واحدي نمي افتد چه قوي باشد و چه ضعيف؛ سپس در دو سال بعدي، که استادان اکثرا خوب و با دانش هستند، دانشجو بايد منابع درسي را مثلا در زبان شناسي يا ترجمه به انگليسي بخواند. در يکي از امتحانات پاياني براي واحد "اصول و روش ترجمه"، استاد بهرام مدرسي در همين دانشگاه کتاب "Textbook of Translation" را به ما معرفي کرد. در پايان ترم تنها من و يکي از دوستانم، خود کتاب را خوانديم. ما بقي همگي از ترجمه ي کتاب کپي تهيه فرمودند!!!
در پايان مقاله ايشان لطف فرمودند و با دانشجويان کمي شوخي کرده اند. بنظر ميرسد سمت جديد معاون دانشکده علوم انساني براي مدير گروهي که نتوانسته است لابراتوار زبان را براي دانشجويانش راه بياندازد بسيار شيرين و جذاب بوده است و باعث شده است که حس مزاح در ايشان تقويت گردد: "... آيا اشکال در بهره هوشي فراگيران ايراني است که با گذراندن بيش از 10 سال از دوره راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه نمي توانند در حد قابل قبولي زبان انگليسي بياموزند ... بخش عمده ضعف ها در اين زمينه مربوط به اشکال در بهره هوشي و توانايي هاي فراگيران و کيفيت آموزش هاي کلاسي نيست"
سخني با خوانندگان: درصورتيکه در دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهرقدس در رشته مترجمي زبان انگليسي دانشجو هستيد، نظر خود را راجع به اين مقاله يادداشت بفرماييد.
پیوند: جوابیه یا پاسخیه ی این مقاله در وبلاگ مترجم (نقد این مقاله)

Lost again

 Oh my lord! I'm still not satisfied with life and somehow I'm ready for my last departure if i don't confess I crave for it. Ov...