Saturday, December 7, 2013

تقدیر


خیام
رباعیات
رباعی شماره ۳۳
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک می‌باید خفت


این روزا، بیشتر به این نتیجه می رسم که تقدیر یه حقیقت تلخه!
گرچه بامداد نظر دیگه ای داره:
و تو چگونه بی احساس عمیق سرشکستگی از تقدیر سخن می گویی؟
حال آنکه تقدیر جز بهانه تسلیم کم همتان نیست.
اما نمی دونم چرا خودش یه جای دیگه به تلخی تقدیر اعتراف کرده:
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم.
بهرحال، احساس خوبی به زندگی ندارم. حس می کنم در بندم. اسیری آدم از هر دو سو بدون راه حله. به نظر چاره ای نیست جز سنگ شدن.
اما من چاره ای ندارم جز اینکه ادامه بدم. نتیجه خیلی زود معلوم میشه. گرچه انسان خیلی فراموشکاره!

Lost again

 Oh my lord! I'm still not satisfied with life and somehow I'm ready for my last departure if i don't confess I crave for it. Ov...