ابرهیمم مندر منجنیقباقلبی از سرما استادهو چشمی به ناکجا خیره ماندهو مغزیآتش را تمنا کننده
در دنیای پوچ
روز بیست و ششم
ابرهیمم مندر منجنیقباقلبی از سرما استادهو چشمی به ناکجا خیره ماندهو مغزیآتش را تمنا کننده
ورای همه چیز، ورای غصه ها، ورای قصه ها، ورای تابستان های کوتاه، ورای چلههای
بلند، نه چشمانم به معجزه ای باز شد و نه نوای دلفریبی شنیدم.
نمی دانم به عمق رفتم یا صعود کردم. نمی دانم به کدامین سو حرکت کردم. تنها
چیزی که میدانم این است که آنقدر رفتم و رفتم و رفتم تا همه رفتند. آنقدر رفتم و
رفتم و رفتم تا همه را ترک کردم.
صدایت کردم. گوش نبودی که بشنوی. پس فریادت کردم شاید رحم شوی. باز هم پیشتر
رفتم. رفتم و رفتم و رفتم. آنقدر پیش رفتم تا بالاخره خودم جاماندم. در جستجوی تو
بودم که به عقب برگشتم دیدم جنازهام فرسنگها دورتر افتاده است.
انالله و انا الیه راجعون
اگر میشد
جهان را نیست میکردم
یا حداقل
جهان را ثابت میکردم
افسوس که نمی شود
میخواستم بگویم اگر دستم باز بود
اما درستش این است که بگویم
اگر میشد
تجارت پرمنفعت و مستقلی راه می انداختم
کس و کار و دوست و آشنا را جمع می کردم
خانه ای بزرگ و مستقل می گرفتم
عزیزانم را دور خودم نگاه می داشتم
یاد میگرفتم کشف میکردم تجربه میکردم
خطر میکردم پرهیز میکردم
و خودم را وقف وجود بسیط می کردم
پایان زیباست
اگر پایانی بود
ای وجود مجرد در قالبی متکثر!
مرگی در کار نیست. تو بوده ای پیش از این
و خواهی بود پس از این
تعادل در همه چیز بر قرار است
صبور باش
ظلمی در کار نیست
از آن لحظه که رشد کرده ای
همه چیز در استعداد و میل خودت نهفته بوده است
جز لطف و مهربانی چیزی در این سفره نیست
راه برای خواستن و توانستن به قدر وسع ت باز است
و مهربانی بیشتر نیستی است یا محالی دیگر در سکونی ابدی
که جز
ایکاش
ایکاش
ایکاش
چیزی در پی ندارد
در کدام کرانه در جستجوی بستن جشمانت و آرامشی؟
آرامش را جز در کرانه رهاشدگی نخواهی یافت
وجود وجود دارد
و به هر زبانی در سخن است
اگر محال نیستی و نفرین هستی را از یاد نبری
خواهی دانست که عقل و مهربانی و عدالت قیوم اند
و بازگشت به صفر بی معنی است
و میل به ماندن و داشتن عذابی ابدی است
و حل شدگی رستگاری است
و تو چه می دانی که حل شدگی چیست
فهمیدم که من درون تو
ناچیز و بی مقدار
بوده م به آزگاری که نمی دانم
از تو دلخور نیستم
دیگر
اما
این بیهودگی را
تاب آوردن دشوار است
نازنین بی انتها
رفیق تنها و تنهایی
آنچه هست
زیبا نیست
و تو به این وسعت رنج
نمی ارزی
و من
ناچیزتر و بی ارزش تر از آن بودم که باشم
کاش
یکبار به خودآیی
به عمق رنج ها بنگری
شاید چراغ را خاموش کنی
تا همگی بخوابیم
راستش را بخواهی
فهمیدم که جز خواستن
یا شاید با کلماتی دیگر
یک تصمیم بیشتر نیستم
باقی همه اوست
به هر کس هر چه لازم است داده شده
یا شاید بتوان گفت
به هر کس هر چه لازم است داده نشده است
در نهایت
فرقی نمی کند
همه دنیا را داشته باشی
یا هیچ چیز
باید بتوانی
با دلی آرام
و قلبی مطمئن
با هر آنچه هست پیش بروی
مرز بودن و نبودن
شرف است
و مرز خواستن و نخواستن
رضایت اوست
حالا بگو مهربان جوانمرد من
مرز رضایت تو کجاست!؟
واقعا اینو میخوای؟!
واقعا این شرایط رو میخوای؟!
واقعا میخوای اون شرایط رو از دست بدی؟!
Oh my lord! I'm still not satisfied with life and somehow I'm ready for my last departure if i don't confess I crave for it. Ov...